اقلیم حضور: یادنامه شاهرخ مسکوب

اقلیم حضور: یادنامه شاهرخ مسکوب[PDF / Epub] ☄ اقلیم حضور: یادنامه شاهرخ مسکوب By علی دهباشی – Jobs-in-kingston.co.uk Popular ePub, اقلیم حضور: یادنامه شاهرخ مسکوب Author علی دهباشی This is very good and becomes the main topic to read, the readers are very takjup and always take ins Popular ePub, اقلیم حضور: یادنامه شاهرخ مسکوب Author یادنامه شاهرخ PDF º علی دهباشی This is very good and becomes the main topic to read, the readers are very takjup and always take inspiration from the contents of the book اقلیم حضور: یادنامه شاهرخ مسکوب, essay by علی دهباشی Is now on our website and you can download it by register what are you waiting for? Please read and make a refission for you. روزی پنج تومان کرایه اتاق می‌دادیم و روزی چهار پنج تومان هم خورد و خوراک‌مان می‌شد و این کمرشکن بود. پس راه افتادیم در کوچه‌های اطراف‌ دانشگاه به دنبال یک اتاق و پس از مدتی سرگردانی سرانجام در منزل یک مادام‌ آشوری، به ماهی پنجاه تومان کرایه، رحل اقامت افکندیم.

رختخواب و مختصر اثاثیه‌ای از اصفهان با خود برده بودیم، رختخواب‌ها را کف اتاق گوش تا گوش‌ پهن کردیم و در یک سال و چند ماهی که آن‌جا بودیم این‌ها هم‌چنان کف اتاق‌ گسترده بود! اتاق، میز و صندلی نداشت، روی دوشک‌ها تکیه به دیوار می‌نشستیم و می‌خواندیم و احیاناً می‌نوشتیم.

مادام صاحب‌خانه خود در طبقه‌ی بالا می‌زیست. در کنار اتاق ما خانواده‌ای ارمنی، مادر و پسر و دختری، به سر می‌بردند. این دو اتاق را، که گویا مهمانخانه و ناهارخوری خانه بود، دری‌ سرتاسری با پنجره‌های شیشه‌ای و پرده‌ِی توری از هم جدا می‌کرد.

دختر همسایه‌ هم‌سن و سال ما اما بی‌بهره از وجاهت بود، هر چند در چشم ما حوری بهشتی می‌نمود. گرامافونی داشت با سه تا صفحه: لکومپارسیتا، لمنتوگیتانو و نینا. نام‌ دخترک همسایه از قضا، نینا بود. دختر وقت و بی‌وقت این سه صفحه را می‌نواخت.

به محض آن‌که صدای نغمه‌ی نینا برمی‌خاست شاهرخ مثل فنر از جا می‌جست، شق‌ورق می‌ایستاد، دو دستش را بالا می‌آورد، ژست‌«دانس‌» به‌ خودش می‌گرفت و در طول و عرض اتاق شلنگ برمی‌داشت و ضمن ترقّص با وجناتی مضحک هم‌نوای صفحه‌ی گرامافون بلند بلند می‌خواند نینا!
نینا! و گاه هم مرا به زور بلند می‌کرد، دست در کمرم می‌انداخت و با قیافه‌ی جدی به‌ رقص می‌پرداخت.

سال‌ها بعد در یک مجلس مهمانی خانم میانه‌سالی سراغ من آمد، سلام‌ کرد و گفت مرا می‌شناسید؟ نمی‌شناختم. گفت من نینا هستم. معلوم شد در تمام آن روز و شب‌ها، دختر گوشه‌ی پرده‌ی توری را کنار می‌زده و رقص و دلقکی‌ شاهرخ را تماشا می‌کرده، گفت من عاشق دوست‌تان هستم، او حالا کجاست؟ گفتم‌ خانم دیگر نجیب و سربه‌زیر شده، به درد نمی‌خورد. مثل همیشه سبک کننده روح. هر کتابی از مسکوب دوا است کتاب عالیه ! دهباشی با رندی خاص خودش تونسته حرف های مسکوب رو که به علت ممیزی نمی تونه از زبان خودش باشه ، از زبان دیگران و افراد برجسته ای مث شایگان و دیگران بیان کنه ، یاد مسکوب همیشه جاودان ، امیدوارم در آینده آثارش و خصوصا خاطراتش که خیلی مشتاقشم از زیر بار ممنوعیت درآد و منتشر شه؛کمی بعیده البته با این نگاه احمقانه ی دولتی - حکومتی