مادلن

مادلن[Download] ➿ مادلن ➻ Sadegh Hedayat – Jobs-in-kingston.co.uk Popular E-Book, مادلن author Sadegh Hedayat This is very good and becomes the main topic to read, the readers are very takjup and always take inspiration from the contents of the book مادلن, Popular E Book, مادلن author Sadegh Hedayat This is very good and becomes the main topic to read, the readers are very takjup and always take inspiration from the contents of the book مادلن, essay by Sadegh Hedayat Is now on our website and you can download it by register what are you waiting for? Please read and make a refission for you. Buried Alive (Zende be gūr). A collection of 9 short stories. Madeleine (1930), Sadegh Hedayat
داستان مادلن را همینجا بخوانید؛ تاریخ نخستین خوانش: اکتبر سال 1970 میلادی
داستان مادلن به همراه هشت داستان دیگر در کتاب زنده به گور، نخستین چاپ 1309؛ انتشارات امیرکبیر، چاپ ششم، 1342، در 131 ص، به چاپ رسیده؛ نه داستان: زنده به گور؛ حاجی مراد؛ اسیر فرانسوی؛ داوود گوژپشت؛ مادلن؛ آتش پرست؛ آبجی خانم؛ مرده خورها؛ و آب زندگی
عنوان: مادلن؛ نویسنده: صادق هدایت، نگارش: پاریس، 1308، موضوع: داستان کوتاه از نویسندگان ایرانی - سده 20 م
داستان کوتاه مادلن
پریشب آنجا بودم، در آن اطاق پذیرائی کوچک. مادر و خواهرش هم بودند، مادرش لباس خاکستری و دخترانش لباس سرخ پوشیده بودند، نیمکتهای آنجا هم از مخمل سرخ بود، آرنجم را روی پیانو گذاشته به آنها نگاه میکردم. همه خاموش بودند مگر سوزن گرامافون که آواز شورانگیز و اندوهگین ‹‹ کشتیبان ولگا ›› را از روی صفحه سیاه درمیآورد. صدای غرش باد میآمد، چکه های باران به پشت شیشه پنجره میخورد، کش میآمد، و با صدایی یکنواخت و با آهنگ ساز میآمیخت.
مادلن جلو من نشسته با حالت اندیشناک و پکر سر را بدست تکیه داده بود و گوش میکرد. من دزدکی به موهای تابدار خرمائی، بازوهای لخت، گردن و نیمرخ بچگانه و سرزنده او نگاه میکردم . این حالتی که او بخودش گرفته بود بنظرم ساختگی میآمد، فکر میکردم که او همیشه باید بدود، بازی و شوخی بکند، نمیتوانستم تصور بکنم که در مغز او هم فکر میآید، نمیتوانستم باور بکنم که ممکن است او هم غمناک بشود، من هم از حالت بچگانه و لاابالی او خوشم میآمد.
این سومین بار بود که از او ملاقات کرده بودم. اولین بار کنار دریا به آنها معرفی شدم ولی با آن روز خیلی فرق کرده. او و خواهرش لباس شنا پوشیده بودند، یک حالت آزاد و چهره های گشاده داشتند. او حالت بچگانه، شیطان و چشمهای درخشان داشت. نزدیک غروب بود موج دریا، ساز، کازینو همه بیادم میآید. حالا صورت آنها پژمرده، اندیشناک و سر بگریبان زندگی مینماید با لباسهای سرخ و ارغوانی مد امسال که دامن بلند دارد و تا مچ پای آنها را پوشانیده!
صفحه با آواز دور و خفه که بی شباهت به صدای موج دریا نبود ایستاد. مادرشان برای مجلس گرمی از مدرسه و کار دخترانش صحبت میکرد. میگفت: مادلن در نقاشی شاگر د اول شده، خواهرش بمن چشمک زد. منهم ظاهرا لبخند زده و به پرسشهای آنها جوابهای کوتاه و سرسرکی میدادم. ولی حواسم جای دیگر بود. فکر میکردم. از اول آشنایی خودم را با آنها. تقریبا دو ماه پیش، تعطیل تابستان گذشته، رفته بودم به کناردریا. یادم است با یکی از رفقا ساعت چهار بعد از ظهر بود. هوا گرم ، شلوغ، رفتیم به ( تروویل ) جلو ایستگاه راه آهن اتوبوس گرفتیم، از کنار دریا میان جنگل اتوبوس ما بین صدها اتومبیل، صدای بوق، بوی روغن و بنزین که در هوا پراکنده شده بود میلغزید تکان میخورد، گاهی دورنمای دریا از پشت درختها پدیدار میشد.
بالاخره در یکی از ایستگاهها پیاده شدیم، اینجا ( ویلرویل ) بود از چند کوچه پست و بلند که دیوارهای سنگی و گلی دو طرف آنها کشیده شده بود رد شدیم، رسیدیم روی پلاژ کوچکی که بشکل نان تافتون در بلندی کنار دریا ساخته بودند. در میدانگاهی آن جلو دریا کازینوی کوچکی دیده میشد، اطراف آن روی کمرکش تپه، خانه و کوشکهای کوچکی بنا شده بود. پائین آن کنار دریا گل ماسه بود که آب دریا کمی دورتر از آن موج میزد، بچه های کوچک در آن پائین تنها یا با مادرشان مشغول توپ بازی و گل بازی بودند. دسته ای زن و مرد با تنکه و پیراهن چسب تن شنا میکردند، یا کمی در آب میدویدند و بیرون میآمدند، دسته ای روی ماسه، جلو آفتاب نشسته یا دراز کشیده بودند. پیرمردها زیر چترهای رنگین راه راه لمیده روزنامه میخواندند و زیر چشمی زنها را تماشا میکردند. ما هم رفتیم جلو کازینو پشت به دریا روی لبه بلند و پهن سدی که جلو آب کشیده شده بود نشستیم. آفتاب نزدیک غروب بود آب دریا بالا میآمد، موج آن میخورد بکنار ساحل، نور خورشید روی موجها بشکل مثلث کنگره دار میدرخشید.
کشتی بزرگ و سیاهی که از میان مه و بخار دریا به بندر ( لوهاور) میرفت پیدا بود. هوا کمی خنک شد، مردمی که آن پائین بودند کم کم بالا میآمدند، در این بین دیدم رفیقم بلند شد و با دو نفر دختر که بما نزدیک شدند دست داد و مرا معرفی کرد، آنها هم آمده پهلوی ما روی لبه سد نشستند. مادلن با توپ بزرگی که در دست داشت آمد پهلوی ما نشست و شروع بصحبت کرد مثل این بود که چندین سال است مرا میشناسد. گاهی بلند میشد و با توپی که در دستش بود بازی میکرد دوباره میآمد پهلوی من مینشست، من توپ را بشوخی از دست او میکشیدم او هم پس میکشید دستمان بهم مالیده میشد، کم کم دست یکدیگر را فشار دادیم، دست او گرمای لطیفی داشت. زیر چشمی نگاه میکردم: به سینه، پاهای لخت و سر و گردن او، با خودم فکر میکردم چقدر خوب است که سرم را بگذارم روی سینه ی او و همینجا جلو دریا بخوا بم. خورشید غروب کرد، ماه رنگ باخته ای باین پلاژ کوچک و از همه جا دور و پرت افتاده یک حالت خانوادگی و خودمانی داده بود. ناگهان صدای ساز رقص در کازینو بلند شد، مادلن دستش در دستم بود شروع کرد بخواندن یک آهنگ رقص آمریکائی: ( می سی سی پی ).؛
دست او را فشار میدادم، روشنائی چراغ دریا از دور نیم دایره ای روشن روی آب میکشید صدای غرش آب که بکنار ساحل میخورد شنیده میشد، سایه آدمها از جلومان میگذشت. در این بین که این تصویرها از جلو چشمم میگذشت، مادر آمد جلو پیانو نشست. من خودم را کنار کشیدم، یکمرتبه دیدم مادلن مثل اینها که در خواب راه میافتند از جا بلند شد، رفت ورقه های نت موسیقی را که روی میز ریخته بود بهم زد، یکی از آنها را جدا کرده برد گذاشت روبروی مادرش و آمد نزدیک من با لبخند ایستاد.
مادرش شروع کرد به پیانو زدن مادلن هم آهسته میخواند، این همان آهنگ رقص بود که در ( ویلرویل ) شنیده بودم – همان می سی سی پی است …؛
صادق هدایت - پاریس - 15 دیماه 1308
ا. شربیانی دوستانِ گرانقدر، این داستان نکتۀ خاصی جهت خلاصه نویسی نداشت
داستان در موردِ آشنایی دختر و پسری در کنار ساحلِ دریا و رقص آنها با صدای دخترک یعنی همان «مادلن» میباشد
تنها نکتۀ قابل اهمیت در این داستان، این است که زنده یاد «صادق هدایت» گویا هدفش از نوشتنِ این داستانِ کوتاه، به رخ کشیدن نبوغش در تصویر سازی داستان بوده است
آنقدر هنرمندانه فضایِ داستان را برایِ خواننده به تعریف میکشاند که شما با بستنِ چشمانتان میتوانید تصور کنید که آن مکانی که این پسر و دختر در آنجا با یکدیگر آشنا شده اند، چگونه بوده و آنها چه شرایطی در لحظه های زمانی خاص داشته اند
یاد این نویسندۀ بزرگ و هنرمند، همیشه گرامی باد
«پیروز باشید و ایرانی» چشمام رو بستم و همونجا کنار ساحل و پلاژ نشستم و دختر و پسر رو در حال رقصیدن تماشا کردم
حس خوبی بود :)
اونم بخاطر این بود که هدایت خیلی خوب در مورد جزئیات نوشته بود هدایت ذاتا نویسنده است و من کارهایش را خیلی دوست دارم او بارها و بارها نشان داده در فضا سازی استاد است، این داستان کوتاه ۲ صفحه ای در ساحلی در پاریس اتفاق می افتد، ما شاهد داستان خاصی نیستیم انگار هدایت دفترچه خاطراتی داشته و خاطرات روزانه اش را درون آن می نوشته و مادلن هم یکی از این صفحات است ولی فضا سازی و توصیفات داستان را خیلی دوست داشتم احساس می کردم پاهایم را در شن فرو کرده ام و نوای پیانو درونم رخنه کرده است ای کاش حداقل داستان ۲۰ صفحه ای به طول می انجامید تا نت های پیانو طولانی تر میشد
.. + جزئیات رو عالی توصیف کرده:) داستان کوتاهی که سرتاسر توصیف است اما خواننده حس نمیکند حتی یکی از این توصیفات زیادیست. این همان هنر نویسندگیست که هرکسی ندارد. در ادامه تلاش هدایت به منظور خلق داستان های مستقیم و کوتاه که ملال روزگار را هویدا می کند مادلن نیز از این دسته است. با فرم راوی که هدایت در آن مسلط تر است و البته نسبی بودن اثیریت زنانه! یه داستان کوتاه .. با تصویر ساز های خوب
و روایتگری ِ خاص هدایت