من تا صبح بیدارم

من تا صبح بیدارم[Reading] ➼ من تا صبح بیدارم By جعفر مدرس صادقی – Jobs-in-kingston.co.uk Popular Book, من تا صبح بیدارم author جعفر مدرس صادقی This is very good and becomes the main topic to read, the readers are very takjup and always take inspiration from the c Popular Book, من تا صبح بیدارم author جعفر مدرس صادقی This is very good and becomes the main topic to read, the readers are very takjup and always take inspiration from the contents of the book من تا صبح بیدارم, essay by جعفر مدرس صادقی Is now on our website and you can download it by register what are you waiting for? من تا ePUB ô Please read and make a refission for you. شب از نیمه گذشته بود و حالِ آسمون بدتر از همیشه گرفته بود و تا چندی پیش داشت دق دلیش را با بارون بی امان روی سرم خالی می کرد.
من تنها بودم.
دست های یخ زده ام را تا جایی که می شد در جیب های کوچکم پنهان کرده بودم و کلاه پشمی ام را کشیده بودم تا روی پیشانیم.
کف پاهایم هم خیس بود و هم بی حس و هر قدم که بر می داشتم بی حس تر می شد و خیس تر از بارون دراز کشیده و لمیده روی سنگ فرش های نوي پیاده روها.
به هیچ جایی فکر نمی کردم و فقط می رفتم.
نه مقصدی داشتم و نه یادم می آمد که از کجا می آمدم. فقط از توی پیاده رو که این وقت شب، زیر کبودی این آسمون، اونم تک و تنها بود راهم رو کشیده بودم و می رفتم.
تنها صدایی که می اومد شلپ شلوپ پاهای خیسم روی قلنج های بارون لمیده ی روی سنگ فرش ها بود.



نشستم روی جدول کنار پیاده رویی که روبروی سینما دیاموند بود
. خالی خالی
.نه تابلویی داشت، نه چراغی، نه حتی نشونی

از روی بوش شناختمش
اولین باری بود که توی این چند سالی که شبا - وقتی که تاصبح بيدارم - آواره ی این پیاده رو ها بودم، بوی آشنایی رو حس کرده بودم

یا بزار راستش رو بگم اصن، اولین باری بود که بویی رو حس کرده بودم
بو برام نه آشنا بود نه غریب.
انگار تموم این شب ها که قدمتش گاهی به قبل تولد مسیح هم می رسد
توی تک تک قدم هايي که بر می داشتم، توی تک تک نفس های خس خس کنانی که می کشیدم این بو، این رایحه ی زخمیِ تلخ، تماما با من بوده
نمی دونم
یا این همه سال انکارش میکردم یا همه ی این سالها از قصد - قصدی که نمی دونم چي بوده - سعی می کردم نفهممش یا






نمی دونم


الان درست روبروی در کهنه چوبی سینما نشسته م

.. آسمون ديگه کبود نیست، انکار تازه خون به آرومی و با حرارت توی یکان یکان رگ های خشکیده ام به شریان افتاده

. پاهام خشکه خشکه

.حواسم نبوده اما دستام خیلی وقته همو بغل کردن و با تکیه به زانوم زیر چونم خونه کردن
. نمی دونم از کدوم ور اما یک باد مرطوب صبح گاهی، بزار بگم نسیم، شروع به وزیدن کرده و لا به لای موهام داره می گرده

بلند می شم و بر می گردم از راهی که اومدم
. نمی دونم کجا دارم میرم اما می دونم که راهم از این وره،از همین راهی که اومدم.
خیلی عجيبه توی همه این سالها هیچ وقت صبح رو نديده بودم.
راستی،
بارون هم چند وقتيه که شروع کرده به باریدن

. Son haftalarda hakkında önceden hiçbir şey bilmediğim yazarların rastlayıp aldığım kitaplarında iyi bir isabet tutturdum. Çağdaş İranlı yazar Cafer Modarres Sadeghi’nin “Ben Sabaha Kadar Uyanığım” kitabı da benim için böyle bir tecrübe oldu. Metis 2007’de basmış. Kapağında da öyküler olarak belirtilmiş, ama aslında iki novelladan oluşuyor bu kitap. Uzun öykü de diyebiliriz tabii. Gerek Bataklık (1983), gerek kitaba adını veren ikinci novella (2014), hayalle gerçeğin iç içe geçtiği güçlü metinler. Yazarın duru bir üslupla etkileyici bir atmosfer yaratma başarısı dikkat çekici. Her iki öykü de temelde varoluş meselesi üzerinde odaklansa da, toplumsal ortam hakkında da önemli ipuçları içeriyor. Baba-oğul ilişkilerindeki sınamalar da ortak temalardan. İyi edebiyata merak duyanların okumaktan zevk alacağı iki metin. 13 yıl önce dilimize kazandırılıp basılmış bu kitap keşke daha fazla ilgi görebilseymiş. Genel olarak da komşumuz İran’ın çağdaş edebiyatına hem yayıncılarımızın, hem de okurlarımızın daha yakın ilgi göstermesi gerektiğini düşünüyorum. Köklü tarihsel ve kültürel bağlara sahip olduğumuz bu ülkeyi ve toplumunu böylelikle daha doğru tanıyabilir, anlayabiliriz. Bu arada Maral Jefroudi’nin çevirisi de mükemmel, her türlü övgüye layık. گفت کجا با این عجله؟
گفتم می روم جنوب شهر . جنوب جنوب شهر
سواره؟
نه پیاده. اگه همایون اینجا بود سوار اون میشدم

.
گفت با من هم بدی؟
گفتم نه.
دروغ میگی با من بدی
مگه تو هم مث همایون رمان مینویسی؟
نه من داستان کوتاه مینویسم.
خوب پس با تو بد نیستم
اصلا؟
فقط یه کمی بدم. به اندازه داستان کوتاه. اگه شعر مینوشتی البته بهتر بود . یک دقیقه‌ی بعد، دختری آمد، پرسید «اجازه هست؟» و چند لحظه‌ای پا به پا کرد تا من بگویم «خواهش می‌کنم.» و آن‌وقت، نشست بغل‌دست من. نیمکت‌ها دوتایی بود و من خوشحال بودم که یک طرفم پنجره بود و یک طرفم لُعبتی که بوی به این خوبی می‌داد و جای به این کمی می‌گرفت، از بس که لاغر بود، و همان روزهای اوّل ثابت کرد، بی سر و صدا و به‌شدّت ملاحظه‌کار. خود من هم از اوّل ساعت تا آخر ساعت شش دانگ حواسم به افادات استاد بود و جُزوه‌‌هایی را که روی میزم بود سیاه می‌کردم و یک کلمه هم حرف نمی‌زدم، فقط گاهی به سؤال‌های بغل‌دستی‌ام که از بس که کم حرف می‌زدم خیال می‌کرد پسر خیلی دانشمندی بودم جواب‌های مختصری می‌دادم. درگوشی چیزی می‌پرسید و من هم بعضی وقتها برای این که ثابت کنم پسر خیلی ملاحظه کاری هستم و به هیچ قیمتی حاضر نیستم سکوت محض کلاس را به‌هم بریزم، جواب‌های مختصرم را روی پاره کاغذی یادداشت می‌کردم و پاره کاغذ را هُل می‌دادم به طرف او. روی آن پاره کاغذ هم یک کلمه هم چیزی به‌جُز جواب سؤال‌های او نمی‌نوشتم. در حالی که می‌توانستم روی آن پاره کاغذ چیزهای دیگری بنویسم ـ چیزهایی که هیچ ربطی به سؤال‌هایی که می‌کرد نداشت. دست‌کم می‌توانستم فقط همان چیزی را بنویسم که تام سایر برای بکی تاچر نوشت: یک «دوستت دارم» خشک و خالی. اما من پسر خیلی خوبی بودم. زیادی خوب بودم. اگر خوب بودن به این معنی باشد که بی سر و صدا کار خودت را بکنی و کاری به کار کسی نداشته باشی و آزارت به مورچه‌ای هم نرسد، می‌توانم با خیال راحت بگویم که تا آن لحظه هیچ آدمی به خوبی من پیدا نمی‌شد من بیشتر به داستان هایی که طرح خوبی ندارند اما نوشتارشان قوی است، دو ستاره می دهم. این داستان نوشتار بسیار خوبی داشت اما طرح آن از دید من آن قدر ضعیف بود که داستان، استحقاق بیش از یک ستاره را نداشت. ماجرای دانشجویی منزوی و بداخلاق را دنبال می کردیم که بی جهت، دچار درگیری هایی پوچ می شد. این وسط، دختری بیگانه، بی دلیل به او علاقمند می شود و انسانی ناشناس، بی دلیل او را از دردسرها می رهاند.
(view spoiler)[در پایان داستان هم پس از آن که به دلیلی احمقانه در ساواک گیر می افتد، با پارتی بازی نجات می یابد، سر به راه می شود و به فکر زن گرفتن و ادامه تحصیل می افتد (hide spoiler)]
من هم تا صبح بیدار موندم و کتاب رو تموم کردم
نثر ساده اما جذابی داشت


:بخشی از کتاب
همان طور که داشتم به بازی آن دو تا نگاه میکردم، به این فکر افتادم که واقعن
چرا عادت کرده ایم که دست تصادف را دست کم بگیریم و باور نمیکنیم که گاهی وقتها چیزی که
،در به در دنبالش میگردیم و خیال نمی کنیم که به این زودی ها به چنگش بیاوریم،بدون اینکه هیچ زحمتی بکشیم
درست جلوی چشممان سبز میشود. و آن وقت، اگر اعتقادی به تصادف نداشته باشیم، شاید از کنار آن چیزی که
این همه وقت به دنبالش می گشته ایم عبور کنیم و نبینیم که چی از کنارمان گذشت و آن وقت باز هم سال های سال به دنبالش بگردیم و به زمین و زمان دشنام بدهیم که پس چرا پیداش نمیکنیم
کسی که جایی برای رفتن نداشت و نمیدانست کجا میخواست برود،همان بهتر که از سرازیری میرفت،نه سربالایی.کسی که جایی برای رفتن داشت و میدانست کجا میخواست برود،سربالایی و سرازیری فرق زیادی به حالش نمیکرد. سادگی بیش از حد متن من رو غافلگیر کرد
در کل داستان بلندیه که ارزش خوندن داره
به هیچ وجه نتونستم با راوی همذات پنداری کنم
اما داستان برام جذاب بود یادمه اینو پیش دانشگاهی که بودم شب امتحان دیفرانسیل ترم دوم خوندم. بعدن هم هزار بار دیگه خوندمش. زبان و نحوه روایتش برام جذاب بود کتاب، نثر ساده و روانی داره و تکنیک نویسنده هم خوبه، اما طرح داستان ضعیفه.
از کله‌ی اسب خیلی بیش‌تر خوشم اومده بود.