کبریت خیس

کبریت خیس ❮PDF / Epub❯ ☉ کبریت خیس Author عباس صفاری – Jobs-in-kingston.co.uk مجموعهانبوخته شعر سال‌های

و «کم ترین ها» را نه بخاطر تواضع چرا که وضعی در برابر خود نمی بینم بل به خاطر ا مجموعهانبوخته شعر سال‌های و «کم ترین ها» را نه بخاطر تواضع چرا که وضعی در برابر خود نمی بینم بل به خاطر این گفتم که شاعران خوب کم اند صفاری را هم دوست دارم از همین گروه بدانم، با «ترین» یا بی «ترین» خودش می داند همینکه متعلق به گروه «کم ها» باشیم حرف کمی نیستیدالله رویایینوشته ی پشت جلد. Kebrite-Khis, Abbas Safari
تاریخ نخستین خوانش: سی ام ماه آوریل سال 2006 میلادی
عنوان: کبریت خیس - مجموعه شعر سالهای 1381 تا 1383؛ شاعر: عباس صفاری؛ تهران، مروارید، 1384؛ در 139 ص؛ چاپ دیگر: 1387؛ در 150 ص؛ شابک: 9789648838053؛ چاپ چهارم 1388؛ موضوع: شعر شاعران معاصر ایرانی - سده 21 م
آسمان
و هرچه آبی دیگر
اگر چشمان تو نیست
رنگ هدر رفته است . . . بر بوم ِ روزهای حرام شده
چه رنگ‌ها که هدر رفتند
و تو نشدند
شاعر: عباس صفاری
ا. شربیانی نظم
محشرتر از این نمی شود
مُرده ی خود را با خیال راحت
به اداره ی اموات بسپارید ،
مرده شور هم که نباشد
مرده ها خودشان
نوبت را رعایت می کنند .

در سایه درخت های غسالخانه
فاصله ای سپید خواهید داشت
ُآنرا می توانید با یک سیگار و
همهمه ی گنجشکها پر کنید
اما جیک جیک شادمانه ی آنها را
جدی نگیرید 

گنجشکها فقط یک نُت بلدند
آنرا هم برای دل خودشان می خوانند
رفتار غریب آنها
هیچ ربطی به مرده ی شما ندارد

از نگاه پی در پی
به ساعت خود بپرهیزید
دایره ی تدفین
کار امروزش را هرگز
به فردا نمی افکند 

حواس پرتی مرحوم
و دست‌پاچگی بازماندگان را
به حساب گورستان نگذارید ،
تقصیر باجه ی تحویل نیست ،
اگر موبایل مرده شما
در جیب بارانی اش هنوز
زنگ می زند 

ترازوی مرگ از دم
فقط بیست و یک گرم
از وزن مسافران ابدی می کاهد
شما اما
 شانه هایتان را
برای سبک ترین بار دنیا آماده کنید 

فوریت خاک
در هیچ مرحله ای
تاخیر پذیر نیست 
به تکبیر هفتم نرسیده
آمبولانس در گشوده ای
انتظارتان را می کشد
انگار آمده است مسافرتان رابه فرودگاه برساند 
مرده ی خود را
با آدرس جدیدش
به او بسپارید
و یقین داشته باشید
خونسردی راننده
به هیچ وجه مُسری نیست
کنار خاک که نشستید

سبکی‌ی مرطوب آنرا
در دستهای ولرم خود بیازمائید
و ترسی از آن به دل راه ندهید
اصلن خاک ار
 دیوار فرو افتاده ای فرض کنید
که مردگان ما آنسویش
در قاب های تمام قد
انتظارمان را می کشند

فراموشی تدریجی نیز
از خواص بی شمار خاک است
حالا با خیال تخت
به خانه باز گردید
و یادتان باشد
خاکسپرده ی شما
هیچ عکسی از آخرت خویش
 برایتان پست نخواهد کرد . از هزاران زنی که فردا
پیاده می شوند از قطار
یکی زیبا
و مابقی مسافرند لازم نیست دنیا دیده باشد
همین که تو را خوب ببیند
دنیایی را دیده است .
از میلیون ها سنگ همرنگ
که در بستر رودخانه بر هم می غلتند
فقط سنگی که نگاه ما بر آن می افتد
زیبا می شود .
تلفن را بردار
شماره اش را بگیر
و ماموریت کشف خود را
در شلوغ ترین ایستگاه شهر
به او واگذار کن .
از هزاران زنی که فردا
پیاده می شوند از قطار
یکی زیبا
و مابقی مسافرند دنيا كوچكتر از آن است
كه گم شده اي را در آن يافته باشي
هيچ كس اينجا گم نمي شود
آدمها به همان خونسردي كه آمده اند
چمدانشان را مي بندند
و ناپديد مي شوند
يكي در مه
يكي در غبار
يكي در باران
يكي در باد
و بي رحم ترينشان در برف.
آنچه به جا مي ماند
رد پايي است
و خاطره اي كه هر از گاه
پس مي زند مثل نسيم سحر
پرده هاي اتاقت را.
تجربه اولم از عباس صفاری خیلی ناب بود. نمدونم سه بدم یا چار. کلی سطر پراکنده ازش یادداشت برداشتم که ریویوم خیلی طولانی می‌شه بنویسم‌شون. فقط یک روز رو هم گذاشتم کانال‌مون. آقای زیپ و خانم ایگرگ رو می‌ذارم:

خانم زیگزاگ فروشنده‌ی بیمه است
و آن‌قدر چرب‌زبان که می‌تواند
به کاکتوس‌های آریزونا
بیمه‌ی خشکسالی بفروشد
و به خرس سپید قطبی
شال‌گردن کشمیر
در دیدارهای هفتگی اما
به آقای زیپ
چیزی جز ناز و عشوه نفروخته است.

آقای زیپ کارمند مأخوذ به حیا
و تا مرز بی‌عرضگی
بی‌دست و پاست
همین‌قدر بگویم که هر نرمه بادی
می‌تواند کلاه از سرش بردارد

یکی از کله‌ی صبح
به هر دری می‌زند
تا به دروازه‌ای برسد
و دیگری سر براه
همان مسیر صبح‌پیموده را
هر غروب بازمی‌گردد

آقای زیپ مست که می‌کند
در برابر یک صندلی خالی
زانو می‌زند
جای خالی دستی بی‌حلقه را
در هوا می‌بوسد
و با صدایی غریبه و لرزان می‌گوید:
Will you marry me
و خانم زیگزاگ قبل از خواب
مسواکش را از دهان درمی‌آورد
تف کف‌آلودی در دستشویی می‌اندازد
و چشم در چشم آیینه می‌گوید:
I will, I will

اونقد برام بانمک و جدید بود که باید یه جا ثبتش می‌کردم. :))

می‌آیی و می‌رَوی
رنگ‌ها
مُدها
و مُدل‌ها را
کوتاه وُ بلند
تند وُ ملایم وُ سنگین
پا به پای فصول
می‌آوری و می‌بَری.

دیگر چه باشی چه نباشی
تنها کتاب بالینیِ من شده‌ای
در این اتاقِ پُر از کتاب‌های ناخوانده.

با این حواس پنج‌گانه‌ای که هیچ‌کدام
حساب نمی‌بَرد از من
هزار بار هم که آمده باشی
صدای پِت‌پِت ماشینت از کنار خیابان
هنوز گلویم را خشک
و مرطوب می‌کند کفِ دستانم را

می‌آیی
می‌روی
و همیشه پیش از
پشت سر بستنِ در
طوری نگاهم می‌کنی
که انگار سقف دنیا از سنگ وُ
آسمان لرزه‌ای در راه

در انتظار جه نشسته ای
زمان علف خرس نیست عزیزم
هر ثانیه حرام شده اش را
باید حساب پس بدهی
حواست نباشد
همین ساعت لکنته دیواری
به نیش عقربه های تیزش
اشتیاق مرا
به اجزای موریانه پسند تجزیه می کند
و جشم هایت را می برد
مانند دو تمبر باطل شده قدیمی
در البومی کپک زده بجسباند

نگو کسی به فکرت نیست
و نامت را دنیا از یاد برده است
شاید دنیا
تویی و من
و نام ما مهم نیست در جریده عالم
با حروف درشت جاپ شود
همین که جانانه بر لبی جاری شود
تا ابدیت خواهد رفت
صفحه96
نگو کسی به فکرت نیست
و نامت را دنیا از یاد برده است
شاید دنیا
تویی و من

و نام ما مهم نیست در جریده عالم
با حروف درشت جاپ شود
همین که جانانه بر لبی جاری شود
تا ابدیت خواهد رفت


دنیا کوچکتر از آن است
كه گم شده اي را در آن يافته باشي
هيچ كس اينجا گم نمي شود
آدمها به همان خونسردي كه آمده اند
چمدانشان را مي بندند
و ناپديد مي شوند
يكي در مه
يكي در غبار
يكي در باران
يكي در باد
و بي رحم ترينشان در برف
آنچه به جا مي ماند
رد پايي است
و خاطره اي كه هر از گاه
پس مي زند مثل نسيم سحر
پرده هاي اتاقت را