ترانه‌های کوچکِ غربت

ترانه‌های کوچکِ غربت➵ [Reading] ➷ ترانه‌های کوچکِ غربت By احمد شاملو ➪ – Jobs-in-kingston.co.uk ترانه‌های کوچکِ غربت by احمد شاملو تو کجایی؟ در گستره‌ی بی‌مرزِ این جهان تو کجایی؟ من در دورترین جای جهان ایس ترانه‌های کوچکِ غربت by احمد شاملو تو کجایی؟ در گستره‌ی بی‌مرزِ این جهان تو کجایی؟ من در دورترین ترانه‌های کوچکِ Kindle - جای جهان ایستاده‌ام کنارِ تو تو کجایی؟ احمد شاملو | هجرانی | ترانه‌های کوچک غربت | Ahmad Shamlou احمد شاملو | هجرانی | ترانه‌های کوچک غربت | Ahmad Shamlou | بگذار آفتاب من پیراهنم باشد چه هنگام می‌زیسته‌ام؟ کدام دانلود کتاب ترانه‌های کوچک غربت‌ اثر احمد شاملو فیدیبو درباره کتاب ترانه‌های کوچک غربت فضای سیاه و تلخ شاملو در این دفتر شعر، از سایر آثارش گزنده‌تر است ترانه‌های کوچک غربت ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد از شعرهای این مجموعه می‌توان عاشقانه مرداد ۵۹، در لحظه مرداد ۵۹، رستاخیز مرداد ۵۹، ترانه همسفران ۱۳۵۹ و خطابه آسان در امید تیر ۱۳۵۹ را نام برد منابع شاملو و ترانه های کوچک غربت BBC News فارسی واژگانی چون آبدان و آبدانه از ساخته های احمد شاملو ست، که به زیبایی در شعرش جا خوش کرده اند ترانه‌های کوچک غربت و عشق را کنارِ تیرکِ راهبند تازیانه می‌زنند عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد در این بُن‌بستِ کج‌وپیچِ سرما گوهر احمد شاملو ترانه‌های کوچک غربت ترانه‌ی کوچک گوهر احمد شاملو ترانه‌های کوچک غربت ترانه‌ی کوچک ــ تو کجایی؟ گوهر دنبالم کن تلگرام اینستاگرام ابجد جستجوی معنای واژه چگونه در گوهر جستجو کنم؟ برای جستجو در گوهر کافیست عبارت مورد نظر خود را در فیلد مربوطه ترانه های کوچک غربت نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۹۲ ساعت توسط امير | ترانه های کوچک غربت دانلود مجموعه اشعار احمد شاملومجموعه اشعار احمد شاملواشعار احمد شاملواحمد شاملومجموعه اشعار شاملوشاملوpdf مجموعه اشعار احمد شاملوبیوگرافی احمد شاملوآثار احمد شاملوسیمین بهبهانیفروغ. Taranahha yi kuchak i ghurbat Little Rhapsodizes of Exile Ahmad Shamluتاریخ نخستین خوانش ماه ژانویه سال 1981 میلادیعنوان ترانه های کوچک غربت؛ شاعر احمد شاملو؛ تهران، مازیار، 1359، در 52 ص؛ تو کجائی؟ در گستره ی بی مرز این جهان، تو کجائی؟ من در دوردست ترین جای جهان ایستاده ام کنار تو، تو کجائی؟ در گستره ی ناپاک این جهان، تو کجائی؟ من در پاکترین مقام جهان ایستاده ام بر سبزه شور این رود بزرگ که میسراید برای تو احمد شاملوا شربیانی عاشقانه آنکه می‌ گوید دوستت می‌ دارمخنیاگرِ غمگینی ‌ستکه آوازش را از دست داده استای کاش عشق رازبانِ سخن بودهزار کاکُلی شاد در چشمانِ توست هزار قناری خاموشدر گلوی منعشق را ای کاش زبانِ سخن بود آنکه می‌ گوید دوستت می‌ دارم دلِ اندوهگینِ شبی‌ ستکه مهتابش را می‌ جویدای کاش عشق را زبانِ سخن بود هزار آفتابِ خندان در خرامِ توست هزار ستاره‌ ی گریاندر تمنای منعشق راای کاش زبانِ سخن بود در این بن‌ بست دهانت را می‌ بویندمبادا که گفته باشی دوستت می‌ دارمدلت را می‌ بویندروزگارِ غریبی‌ ست، نازنینو عشق راکنارِ تیرکِ راهبندتازیانه می‌ زنندعشق را در پستوی خانه نهان باید کرددر این بن‌ بستِ کج‌ و پیچِ سرماآتش رابه سوخت‌ بارِ سرود و شعرفروزان می‌ دارندبه اندیشیدن خطر مکنروزگارِ غریبی‌ ست، نازنینآن که بر در می‌ کوبد شباهنگامبه کُشتنِ چراغ آمده استنور را در پستوی خانه نهان باید کردآنک قصابانندبر گذرگاه‌ ها مستقربا کُنده و ساتوری خون‌آلودروزگارِ غریبی‌ست، نازنینو تبسم را بر لب‌ها جراحی می‌کنندو ترانه را بر دهانشوق را در پستوی خانه نهان باید کردکبابِ قناریبر آتشِ سوسن و یاسروزگارِ غریبی‌ست، نازنینابلیسِ پیروزْمستسورِ عزای ما را بر سفره نشسته استخدا را در پستوی خانه نهان باید کرد تو کجایی؟در گستره‌ی بی‌مرزِ این جهانتو کجایی؟من در دورترین جای جهان ایستاده‌امکنارِ توتو کجایی؟در گستره‌ی ناپاکِ این جهانتو کجایی؟من در پاک‌ترین مُقامِ جهان ایستاده‌امبر سبزه‌شورِ این رودِ بزرگ که می‌سُرایدبرای تو متحیر و سرگردانم از بازی سرنوشت، آن زمان که تو خسته شدی و از زمین کوچ کردی، ابتدای الف نوشتن من بود و حالا پس از ۱۷ سال نبودنت، با ترانه های کوچک غربتت، در این ساعتِ گیج و مست از شب ۳۴۹ بامداد با صدای بلند شاهکارهایت را بخوانم و تنها افسوس نصیبم باشد که اینجا نیستی،تا نباشی و سخنانی را از لبانِ لرزانم برایت بگویم که درک‌شان می‌کردی و شعری را که از خونِ من چند دقیقه‌ایست، می‌نوشد، می‌خواندیروحت در آرامش شاعر بزرگ آزادی و عشق دهانت را می‌بویندمبادا که گفته باشی دوستت می‌دارمدلت را می‌بویند روزگارِ غریبی‌ست، نازنینو عشق راکنارِ تیرکِ راهبندتازیانه می‌زنند عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد در این بُن‌بستِ کج‌وپیچِ سرماآتش را به سوخت‌بارِ سرود و شعر فروزان می‌دارندبه اندیشیدن خطر مکن روزگارِ غریبی‌ست، نازنینآن که بر در می‌کوبد شباهنگامبه کُشتنِ چراغ آمده است نور را در پستوی خانه نهان باید کرد آنک قصابانندبر گذرگاه‌ها مستقربا کُنده و ساتوری خون‌آلود روزگارِ غریبی‌ست، نازنینو تبسم را بر لب‌ها جراحی می‌کنندو ترانه را بر دهان شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد کبابِ قناریبر آتشِ سوسن و یاس روزگارِ غریبی‌ست، نازنینابلیسِ پیروزْمستسورِ عزای ما را بر سفره نشسته است خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد ۳۱ تیرِ ۱۳۵۸🔹🔸🔹آنکه می‌گوید دوستت می‌دارمخنیاگرِ غمگینی‌ستکه آوازش را از دست داده است ای کاش عشق را زبانِ سخن بود هزار کاکُلی شاد در چشمانِ توستهزار قناری خاموشدر گلوی من عشق را ای کاش زبانِ سخن بود □ آنکه می‌گوید دوستت می‌دارمدلِ اندُه‌گینِ شبی‌ستکه مهتابش را می‌جوید ای کاش عشق را زبانِ سخن بود هزار آفتابِ خندان در خرامِ توستهزار ستاره‌ی گریاندر تمنای من عشق را ای کاش زبانِ سخن بود دلچسب و عاشقانه، همونطور که برازنده‌ی اسم شاملو ئه یادگاری از کتاب تو کجایی؟در گستره‌ی بی‌مرز این جهانتو کجایی؟ من در دوردست‌ترین جای جهان ایستاده‌امکنار توبهاری دیگر آمده استآریاما برای آن زمستان‌ها که گذشتنامی نیستنامی نیستدهانت را می‌بویندمبادا که گفته باشی دوستت می‌دارمای کاش عشق رازبان سخن بودهزار کاکلی شاددر چشمان توستهزار قناری خاموشدر گلوی منامید کجاستتا خودجهانبه قراربازآید؟ تو باعث شده‌ای که آدمی از آدمی بهراسدتراشنده‌ی آن بُتی توکه مرا به وهن در برابرش به زانو می‌افکنندتو جانِ مرا از تلخی و درد آکنده‌ایو من تو را دوست داشته‌امبا بازوهای‌ام و در سرودهای‌امتو مهیب‌ترین دشمنی مراو تو را من ستوده‌امرنج برده‌ام ای دریغو تو را ستوده‌ام من تمامی‌ مُردگان بودممُرده‌ی پرندگانی که می‌خوانندو خاموشند،مُرده‌ی زیباترینِ جانورانبر خاک و در آب،مُرده‌ی آدمیاناز بد و خوب من آن‌جا بودمدر گذشتهبی‌سرود ـبا من رازی نبودنه تبسمینه حسرتی  کاش در این جهانمرده گان را روزی ویژه بودتا چون از برابر این همه اجساد گذر می کنیمتنها دست مالی برابر بینی نگیریماین پر آزارگند جهان نیستتعفن بی داد است آنکه می گوید دوستت می دارم خنیاگر غمگینی ست که آوازش را ازدست داده ست دلنشین تر از شاملو هنوز نخوندمو نمیدونم اصلا دلنشین تر از شاملو داریم؟؟بیتوتۀ کوتاهی‌ست جهاندر فاصله گناه و دوزخمیلاد تو جز خاطرۀ دردی بیهوده چیست؟نهنومیدمردم را معادی مقدر نیستآنکه میگوید دوستت دارمخنیاگر غمگینی‌ست که آوازش را از دست داده استدر این بن بستدهانت را می‌بویندمبادا که گفته باشی دوستت می‌دارمروزگار غریبی‌ست نازنینآن که بر در می‌کوبد شباهنگامبه کشتن چراغ آمده استنور را در پستوی خانه نهان باید کردبهاری دیگر آمده استآریاما برای آن زمستان ها گذشتنامی نیستنامی نیستتو را چه سود از باغ و درختکه با یاس ها به داس سخن گفته ای